پــــســــرم لـــوس شـــده
مهران جان چند روز پیش رفتیم پاساژ دوساعتی انجا بودیم من برای شما 3 تا زیردکمه ای اشور خریدم با یکی پستونک با و یکی عروسکهای موزیکال مامی جون برات خرید همش دوست دارم برات لباس و اسباب بازی بخرم که همه ای اینها را داری . تازگی ها خیلی لوس شدی بیش از اندازه دوست داری بغل باشی یا نشسته از خوابیدن خوشت نمیاد برای که همه بغلت کنند دست و پات را تکان میدی سر وگردن بلند کرده و از انطرف پا وباسنت را بلند میکنی پستونک خوره حرفی ای هستید از هرچی خوشم نمی امد پیش امد لوس شدی بغلی شدی پستونک خور شدی . مهران مامان دوست داره ...
نویسنده :
میترا
16:02
از اول هفته تا اخر هفته سخت گذشت
مهران جان این هفته حالم خیلی بد بود و قرار بود پنجشنبه مهمانی 70 نفره داشته باشم و نتوانستم به وبلاگت سر بزنم یک شنبه شب لرز کردم بک چای نبات خوردم بهتر شدم شب رفتم خانه سر گیجه و داشتم چقدر کار داشتم اما خوابیدم صبح بیدارشدم حالت تهوع دل درد دل پیچه داشتم صبح همراه بابا رفتیم خانه باباجی و یک بی بی چک استفاده کردم ومنفی بود و شما را خواباندم و به مامی جون گفتم حالم بد هست به بابام بگو برام سرم بیارد ظهر شد و یک سرم وصل کردم وامپول زدم اما تا شب بهتر نشدم بابام بردم بیمارستان ودکتر سرم بهم زد و امپول داد رفتم خانه بهتر نبودم فردا صبح بابام بهم دوباره سرم زد وظهر بهتر بودم و مهمانها را...
نویسنده :
میترا
17:16
عکس گل پسرم امروز 71 روزت هست
مهران جان اینم چند تا عکس ازاین چند وقت مامان جان تو عروسک منی قربونه این لوپهات بشم پسرم قندو عسله مامان جان اخرش خورده میشی مهـــــران جان دوست دارم ...
نویسنده :
میترا
17:26
عکس
عکس ها در ادمه می باشد مهران جان این عکس تولد پسر عمو بابات گرفتم که سه سالش هست اینم تولد یک سالگی درختر عموت نسترن این عکس هم خانه باباجیم گرفتم که هر پنجشنبه انجا هستیم شام ابگوشت هست ...
نویسنده :
میترا
19:22
پسرم زرنگ هست
عزیزم زرنگ شدی عزیز مامان 2ماه و نیمت هست دیروز تونستی سر و گردنت را از متکا جدا کنی و وقتی دستت را میگیریم زور میزنی و میشینی افرین گل پسر دیشب بابا امد یک شالم برای من یکی لباس با کربات برات کادو او امروز کم تر گریه کردی ,پسر مامان داری لوس میشی گریه های لوسی میکنی ,بغلی هم شدی, ناز نازی هم شدی ...
نویسنده :
میترا
18:04
این چند روز
سلام گل پسرم ,زندگی مامان,عشق مامان, عمر من . عزیزم این چند روز کربلایی داشتیم و و سه شنبه بابا رفت مشهد که اسب مامان را بیارد چهارشنبه ظهر شروع کردید به گریه که من به شما قطره دادم بهتر شدید شب رفتیم مهمانی که شما شروع به گریه دادو بیداد که به شما ابجوش نعنا دادیم اما فایده نداشت که من به مامی جون گفتم من برم خانه و شروع کردم به گریه که شما درد دارید و ارام نشدید و همه فامیل دعوا کرند که این چیز عادی هست بچه های ما تا چهار ماه گریه میکردند و شما به هیچ عنون می می نمیخوردید. دیگه مامی جون بغلت کرد و شما را خواباندوقتی بیدار شدید بهتر بودید .اما بازم گریه و دا...
نویسنده :
میترا
16:54





