مــــــــــــهـــــــــــــــــــرانمــــــــــــهـــــــــــــــــــران، تا این لحظه 5 سال و 3 ماه و 1 روز سن دارد

پــــســـرم تـــــاج ســــرم مهران

 

ماشاالله یادتان نرود

عکس های هفت ماهگی مهران

    9                             ب   مهران جان شما هفت ماهتون بود که همسایه بالایی گفت بیا از شما عکس بگیره بعد از یک سال سه ماه من رفتم عکس های شما را انتخاب کردم. و حالا شما نزدیک تولد 2 سالگیتون هستید ...
12 شهريور 1394

مهران 23 ماهگردش

سلام مهران جان خوبی..... مهران جان امروز 1 سال و 11ماه و 1 روزت هست  مهران جان حرف زدنت کمی بهتر شده  کلمه های که میگی مامان بیا.       مامان کوکو (ماما شیر) پیشی.    پیسی.    بوووو (گربه) پیشی لفت (گربه رفت) می می (مامی) انجیر  عسل انگور  سیب  توتو(جوجه) بابا بیا.       بابا آبش(بابا پیش اسب ) این چه( خودت جواب خودت را میدی )اتوبسهِِ بنز (ماشین بنز) ابس(اسب) ماهی منیره دایی هان (دایی ماشین ) هادی  مسن(محسن) گل بله اتیلا قند  مهران خیلی بیشتر حرف میزنه که نوشتنش کمی سخت هست .... مهران جان بیشتر حیوانات را م...
25 مرداد 1394

عکس

سلام. مهران جان چند روز پیش شب رفتیم تو پارک داشتیم بازی میکردیم که یک اخوند با خانواده اش امده اند. تو پارک من به شما گفتم مهران الله شنا هم دیدی اخوند شما هم گفتید الله دنبال سرش به راه افتادی و الله الله میکردی و ما هم خنده میکردیم که شما انقدر علاقه به اخوند دارید عکس    مهران با عینک جدیدش               مهران تو گلخانه ای باباحاجیش تا حالا حدود 5 گل گلدان را نابود کردید           این عکسها هم برای دو ماه پیش هست شما و دختر عمویتان به رختید تو ظرف مسی و دارید اب میخورید. و اخر کار شما رفتید و نشستید تو ظرف مسی 8 ...
5 مرداد 1394

مهران شیطون شده

سلام مهران جان چند ماه هست مطلبی برات ننوشتم علت تنبلی مهران جان تو این چند وقت خیلی فرق نکردی حرف زدنت همه پس رفت کردی تا پیش رفت  مهران گلی ماه رمضان 1394 امد و رفت وعید امد . وقتی روزه بودم زیاد حوصله ای که با شما بازی و حرف بزنم را نداشتم.  مهران جان ماشاالله انقدر شیطونشدی که نگو بلاشدی  مهران جان چند روز یک بچه گربه مهمون ما بود این چند روز انقدر اذیت گربه کردی با پا میزدی تو شکمش ان بچه گربه هم با سرعت فرار میکرد شما هم دنبالش انقدر فکر بازی با گربه بودی که چند باری افتادی تو باغچه اما بدون گریه بلند شدی و دوباره دنبال گربه میکردی تازه کفشتم در میوردی و پالختی این و به اونور کف پات که همش زخم بود چند بارم دستت ک...
29 تير 1394

مهران

سلام مهران جان خوبی  مهران جان ماشاالله خیلی شیطون شدی خیلی هم بلا دورت بگردم  حرف زدنت هم بهتر شده اگر کلمات را غلط میگی اما حرف زدنت خوبه  مهران جان وقتی حرف میزنی تو بینی حرف میزنی و ما از دست شما میخندیم  مهران جان با لحجه و کلمات یزدی صحبت میکنی مثلا میگی اینوکا اینوکا یا گونده  مهران جان یک ماه هست شعر عمو زنجیر باف را برات میخوانیم و شما جواب میدی. عمو زنجیر باف شما هم میگید بله زنجیر من را بافتی بله پشته کوه انداختی بله بابا امده چی چه ......  مهران جان هفتی که پدر بزرگم فوت کردند ما یک هفته خانه یشان بودیم ان یک هفته به ما بد گذشت و به شما خیلی خوش گذشت همش بیرون در با بچه ها بود  خان...
20 خرداد 1394

از دست دادن پدر بزرگم

مهران نمی دونم از چی بنویسم .... دلم گرفته 8 خرداد 94 پدر بزرگ مهربانم در سن 88سالگی را از دست دادیم.... پدر بزرگی که همه بهش میگفتند آبا در خانه باز بود. هر پنج شنبه شب خانه ابا بودیم و .   پدر بزرگم با این که پیر بود اگر هر وقت خانه اش هیچ وقت نمیگفتی هیچی نگی حرف نزنید خسته هسام زودی برید خانه بعضی وقت ها تا ساعت 1 بامدادم خانه اش میماندیم هیچی نمیگفت بس که مهربان بود .      چه روزهای خوبی داشتیم . ....... مهران جان ابا خیلی بچه ها را دوست داشت مخصوصا شما را. ...... بابابزرگم پدر شهید بود خیلی مرد بزرگی بود .... بابا بزرگم دست خیر داشت تا حالا چقدر کمک به مسجد مهدیه مدرسه و غیره .... و اخر هر ماه میرفته پیش...
16 خرداد 1394

خدا حافظ کوکو( شیر)

سلام مهران جان خوبی؟؟؟؟ دوستان مهران به شیر میگه کوکو و من هم از کلمه کوکو استفاده کردم مهران جان 5 اردیبهشت بود ظهر به شما کوکو(می می) دادم بجای صبحانه بعدش. روی کوکوها چسب زدم که دیگه شما نخواسته باشید کوکو بخورید سر ظهر بود امدید که کوکو بخورید که دیدی کوکو مامان اف شده بهت گفتم بهش دست بزن که ترسیدید و دست نزدید چند دقیقه یک بار امدید و یه نگاهی به کوکو میکردید و میرفتید برای ظهر خوابیدن من رفتم اتاق بالا تا شما من را نبینید تا بخوابید که مامی جون شما را خواباند روز اول اصلا طرف کوکو نیامدید و بهانه ای کوکو هم نکردید شب شد وقت خواب رفتی تو بغل بابا جلیل و خوابیدی و شب که شد تو خواب کوکو خواستید و من هم به شما تو شب که خواب بودید کوکو...
30 ارديبهشت 1394

مهران و خاطراتش از کوکو( شیر)

سلام مهران جان امروز میخوام هر خاطزات شیر خوردنت برات بگم  مهران جانزمانی که به دنبا امدی 24 شهریور 1392 ساعت 1:10  همان وقت  گذاشتنت روی بدن من و شما می می را گرفتید و شروع به شیر خوردن کردید  وقتی بردنم تو بخش شما را هم اوردن  و شروع کردن به توضیح دادن که کودک چگونه باید شیر بخورد و یک CD دادن برای اموزش و شما  را گذاشتن کنارم و من به شما شیر دادم   مهران گلی  چون شما خیلی شکمو بودید و هی میخواستید شیر بخورید من خیلی سختم بود به شما شیر بدم چون ان زمان هنوز بلد نبودم به شما می می بدم  به دکتر گفتم مرخصم کنید که قبول کرد  مهران جان ما ان روز رفتیم خانه و شما اوایل زندگیتان یا همش...
9 ارديبهشت 1394