پــــســـرم تـــــاج ســــرم مهران
X

 

ماشاالله یادتان نرود




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 23 آذر 1392 | 5:53 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

 

 

 

 

 

 

بدون شرح......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 فروردين 1395 | 9:44 قبل از ظهر | نویسنده : میترا |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

4

 

 

 

 

 

 

 

3

 

مهران گلی تولد دوسالگی مبارک 

منتظر عکسها باشید




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 شهريور 1394 | 11:11 قبل از ظهر | نویسنده : میترا |

 

 

9

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ب

 

مهران جان شما هفت ماهتون بود که همسایه بالایی گفت بیا از شما عکس بگیره بعد از یک سال سه ماه من رفتم عکس های شما را انتخاب کردم. و حالا شما نزدیک تولد 2 سالگیتون هستید




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 شهريور 1394 | 1:12 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام مهران جان خوبی.....

مهران جان امروز 1 سال و 11ماه و 1 روزت هست 

مهران جان حرف زدنت کمی بهتر شده 

کلمه های که میگی

مامان بیا.       مامان کوکو (ماما شیر)

پیشی.    پیسی.    بوووو (گربه) پیشی لفت (گربه رفت)

می می (مامی)

انجیر 

عسل

انگور 

سیب 

توتو(جوجه)

بابا بیا.       بابا آبش(بابا پیش اسب )

این چه( خودت جواب خودت را میدی )اتوبسهِِ

بنز (ماشین بنز)

ابس(اسب)

ماهی

منیره

دایی هان (دایی ماشین )

هادی 

مسن(محسن)

گل

بله

اتیلا

قند 

مهران خیلی بیشتر حرف میزنه که نوشتنش کمی سخت هست ....

مهران جان بیشتر حیوانات را میشناسه 

گردی ساعت. خانه ماهی جوجه مثلث گل.و غیره را  نقاشی میکشی بهش میگیم بهمون نشان مان بده دقیق دست میزاره رو همان شکل ......

مهران  خیلی شیطون شده خیلی داد و بیداد میکند ......

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 مرداد 1394 | 9:42 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام. مهران جان چند روز پیش شب رفتیم تو پارک داشتیم بازی میکردیم که یک اخوند با خانواده اش امده اند. تو پارک من به شما گفتم مهران الله شنا هم دیدی اخوند شما هم گفتید الله دنبال سرش به راه افتادی و الله الله میکردی و ما هم خنده میکردیم که شما انقدر علاقه به اخوند دارید

عکس 

 

مهران با عینک جدیدش

 

 

 

 

 

 

 

مهران تو گلخانه ای باباحاجیش تا حالا حدود 5 گل گلدان را نابود کردید

 

 

 

 

 

این عکسها هم برای دو ماه پیش هست شما و دختر عمویتان به رختید تو ظرف مسی و دارید اب میخورید. و اخر کار شما رفتید و نشستید تو ظرف مسی

8

 

اینجا دارید از خودتان عکس میگیرید

 

مهران اب میده به گلها

5

 

 

ِ

 

 

 

 

مهران من عاشق این عکس شما هستم

مهران تنهای میره بالای مبل و میاد پایین مبل این عکس برای دوماه پیش هست

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 3:52 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام مهران جان چند ماه هست مطلبی برات ننوشتم علت تنبلی

مهران جان تو این چند وقت خیلی فرق نکردی حرف زدنت همه پس رفت کردی تا پیش رفت 

مهران گلی ماه رمضان 1394 امد و رفت وعید امد . وقتی روزه بودم زیاد حوصله ای که با شما بازی و حرف بزنم را نداشتم. 

مهران جان ماشاالله انقدر شیطونشدی که نگو بلاشدی 

مهران جان چند روز یک بچه گربه مهمون ما بود این چند روز انقدر اذیت گربه کردی با پا میزدی تو شکمش ان بچه گربه هم با سرعت فرار میکرد شما هم دنبالش انقدر فکر بازی با گربه بودی که چند باری افتادی تو باغچه اما بدون گریه بلند شدی و دوباره دنبال گربه میکردی تازه کفشتم در میوردی و پالختی این و به اونور کف پات که همش زخم بود چند بارم دستت کشیده شده بود به خارهای گل اما بازم متوجه نشده بودی که دستت خون امده

مهران جان خانه پدر بزرگم مرغ دارند شما میرعتی تو اتق مخصوص مرغها و دنبالشان و اذیت آزارشان 

مهران جان تازه اذیت اتیلا (طوطی خاکستری)هم میکنی کوسن برمیداری میزنی تو سرش 

مورچه میگری میاری میدی به من و میگی مولچه 

 

مهران جان یک مدت یاد گرفته بودی میامدی رو سر من میشستی و رو سر من غلت میزدی

این یکم از بدی های مهران ......

فعلا خدا حافظ امروز 29/4/1394

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 تير 1394 | 3:05 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام مهران جان خوبی 

مهران جان ماشاالله خیلی شیطون شدی خیلی هم بلا دورت بگردم 

حرف زدنت هم بهتر شده اگر کلمات را غلط میگی اما حرف زدنت خوبه 

مهران جان وقتی حرف میزنی تو بینی حرف میزنی و ما از دست شما میخندیم 

مهران جان با لحجه و کلمات یزدی صحبت میکنی مثلا میگی اینوکا اینوکا یا گونده 

مهران جان یک ماه هست شعر عمو زنجیر باف را برات میخوانیم و شما جواب میدی. عمو زنجیر باف شما هم میگید بله زنجیر من را بافتی بله پشته کوه انداختی بله بابا امده چی چه ...... 

مهران جان هفتی که پدر بزرگم فوت کردند ما یک هفته خانه یشان بودیم ان یک هفته به ما بد گذشت و به شما خیلی خوش گذشت همش بیرون در با بچه ها بود 

خانه باباحاجیم قدیمی هست حیاط وسط هست و دور تا دور خانه یشان اتاق هست به همین دلیل یک هفته پوش کشیده بودند که افتاب نباشد. و روز اخر پوش را جمع کردند و شما هم همش تو افتاب بودید بعد ظهر شما دوبار اسهال شدی و ابریزش بینی و اخر شبم تب کردید. شنبه صبح بردیمت دکتر که گفت ویروسی شده و به شما دارو داد مهران جان حدود 4روز  هست شما غذا نخوردید و خیلی لاغر شدید

مهران جان مامان خیلی دوست داره .......

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 20 خرداد 1394 | 11:53 قبل از ظهر | نویسنده : میترا |

مهران نمی دونم از چی بنویسم ....

دلم گرفته 8 خرداد 94 پدر بزرگ مهربانم در سن 88سالگی را از دست دادیم....

پدر بزرگی که همه بهش میگفتند آبا در خانه باز بود. هر پنج شنبه شب خانه ابا بودیم و .   پدر بزرگم با این که پیر بود اگر هر وقت خانه اش هیچ وقت نمیگفتی هیچی نگی حرف نزنید خسته هسام زودی برید خانه بعضی وقت ها تا ساعت 1 بامدادم خانه اش میماندیم هیچی نمیگفت بس که مهربان بود .      چه روزهای خوبی داشتیم . .......

مهران جان ابا خیلی بچه ها را دوست داشت مخصوصا شما را. ......

بابابزرگم پدر شهید بود خیلی مرد بزرگی بود ....

بابا بزرگم دست خیر داشت تا حالا چقدر کمک به مسجد مهدیه مدرسه و غیره ....

و اخر هر ماه میرفته پیش امام جمعه زکات و خمس پولش را میداده....

از دست دادن پدربزرگم خیلی برایمان سخت هست.....

روحش شاد. 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 خرداد 1394 | 1:15 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام مهران جان خوبی؟؟؟؟

دوستان مهران به شیر میگه کوکو و من هم از کلمه کوکو استفاده کردم

مهران جان 5 اردیبهشت بود ظهر به شما کوکو(می می) دادم بجای صبحانه بعدش. روی کوکوها چسب زدم که دیگه شما نخواسته باشید کوکو بخورید سر ظهر بود امدید که کوکو بخورید که دیدی کوکو مامان اف شده بهت گفتم بهش دست بزن که ترسیدید و دست نزدید چند دقیقه یک بار امدید و یه نگاهی به کوکو میکردید و میرفتید برای ظهر خوابیدن من رفتم اتاق بالا تا شما من را نبینید تا بخوابید که مامی جون شما را خواباند روز اول اصلا طرف کوکو نیامدید و بهانه ای کوکو هم نکردید شب شد وقت خواب رفتی تو بغل بابا جلیل و خوابیدی و شب که شد تو خواب کوکو خواستید و من هم به شما تو شب که خواب بودید کوکو دادم تا 22 اردیبهشت. شبها به شما کوکو دادم هر شب یک بار تا دوبار به شما کوکو میدادم

شب 23 بود که خانه ای مامی جون خوابیدیم گفتیم امشب همه باید بیدار باش باشند. دایی اتاق بالا خوابیده بود بابا جلیلم تو اتاق شما هم پیش من و مامی جون باباجون هم شب کار و سرکار بود

به شما غذا و میوه و یکی موز دادم که راحت بخوابی ساعت 12 شما خوابیدید و ساعت 6:45 صبح بیدار شدید ومن به شما سیب و اب دادم بعدشم به شما گفتم باباجلیل تو اتاق هست شما هم بلند شدید رفتید تو اتاق پیش باباجلیل خوابیدید

شب های بعد یک بار تو شب بیدار میشی ساعت 4 صبح یا 5 صبح بیدار. با گریه و من به شما سیب یا موز میدم همراه اب و ابمیوه بعدشم میایی بغلمان و میخوابی

دو شب هست میذارمت تو تخت خودت و میخوابی

مهران جان بیشتر شبها میذیم پارک شما بازی میکنی و یکی موزم به شما میدم میخورید. و بعدش میریم خانه و باباجلیل شما خواب میکند

مهران جان غذا خوردنت کمی بهتر شده علاقه هم پیدا کردی که خودت قاشق دست بگیری و بخوری ........

مهران جان پنج شنبه 24 اردیبهشت 20 ماهگردت بود 

مهران بعو از حمام حوله نو پوشید خیای خوش حال شده بود این دو عکس از بعد از حمام

 

 

 

اینجا بهت کفتم دستترا بیار جلو شما هم دستتان را اوردید جلو

 

 

مهران از صندلی میره بالا و بعدش میره رو میز میشینه




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 | 3:58 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام مهران جان امروز میخوام هر خاطزات شیر خوردنت برات بگم 

مهران جانزمانی که به دنبا امدی 24 شهریور 1392 ساعت 1:10  همان وقت  گذاشتنت روی بدن من و شما می می را گرفتید و شروع به شیر خوردن کردید 

وقتی بردنم تو بخش شما را هم اوردن  و شروع کردن به توضیح دادن که کودک چگونه باید شیر بخورد و یک CD دادن برای اموزش و شما  را گذاشتن کنارم و من به شما شیر دادم  

مهران گلی  چون شما خیلی شکمو بودید و هی میخواستید شیر بخورید من خیلی سختم بود به شما شیر بدم چون ان زمان هنوز بلد نبودم به شما می می بدم  به دکتر گفتم مرخصم کنید که قبول کرد 

مهران جان ما ان روز رفتیم خانه و شما اوایل زندگیتان یا همش خواب بودید یا بیدار بودید داشتید می می میخوردید 

مهران جان شبها صدای شیر خوردنت تو کل خانه میپیچیدقورت قورت ........ کسی نبود که تا حالا شب پیشمان نخوابیده باشد و فردا صبح نگه چقدر تو شیر خوردن صدا  میکند 

مهران جان تا چهار ماهگیت همیشه نشسته بهت شیر میدادم حتی شبها تا این که خودت تونستی گردنت و بدنت را از زمین بلند کنی  دیگه از چهار ماهگی هم نشسته بهت شیر دادم هم خوابیده

مهران جان همیشه بهت میگقتم بیا بهت می می بدم تا یک مدتم میگفتی می می یک سال و یک ماهت که شد گفتی کوکو من گفتم کوکو چی چند روز که شد فهمیدیم به می می میگی کوکو  اما کم کم همه عادت کردیم و میگیم کوکو

اوایل فامیل ها میگفتند کوکو چی منم میگفتم همان میمی هست  خودش یاد گرفته و میگه کوکو و برای همه خیلی جالب بود 

دوستان میگفتند کوکو سبزی شنیدیم اما کوکو شیر نشنیدیم

مهران جان اوایل که دنیا امده بودی تا یک مدت فکر کنم 6 ماهگی بود شبها شیر نمیخوردی هر چی بزرگ تر شدی بدتر شدی اگر حالت خوب نبود تا صبح شیر میخوردی اما اگر حالت خوب بود 2 بیشتر تو خواب بلندنمیشدی کو کو بخوری دیگه تو شبها هم شیر میخواستی میگفتی کوکو  کوکو  ..................

مهران جان یک مدت خیلی وابسته به کوکو شده بودی تا من را میدیدی کوکو

اما یک مدت هست خیلی بهت کوکو نمیدادم تو روز دو بار یا سه  بار دیگه چی شیر بیشتر میخوردی تو خواب بود 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394 | 5:01 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

مهران گلی خوبی

مهران جان 19 ماهگردت با تخیر مبارک 

مهران عزیزم خیلی حرف میزنی اما نمیفهمیم چی میگی 

 تازگیها یاد گرفتی و میگی الله اکبر و همش نماز میخوانی

چند روز پیش تو خیابان ت بغل مامی بودی مامی جون خواست ببرتان تو ماشین که شما مسجد دیده بود بخاطر مسجد چقدر مامی را زدید و میگفتید الله. 

مهران جان 27 اردیبهشت یکی دیگه از دندانهایت نیش زد. الان فکر کنم حدود 16 دندان داشته باشی این دندان خیلی اذیتت میکند بهانه گیری میکنی غذا نمیخوری 

دیشب خانه مادرجونت بودیم ظهر که شد همینجور جیغ زدید تا خوابتان کردم دوباره اخر شبم که شد همینجور جیغ زدی .......

مهران جان مامان دوست داره

ل

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 | 3:14 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام مهران جان خوبی پسر گلم ؟........

مهران جان پنج شنبه پیش که 13 فرودین بود رفتیم کوه ان روز به شما خیلی خوش گذشت ان روز شما الاغ سواری هم کردید.  جوجه کباب خوردی.  اب بازی کردید. توپ بازی کردید . اینم از 13 بدر شما فردا شم شما. از خواب بیدار شدید دیدیم کامل صورتتان سوخته بود اینم از افتاب کوه .......

مهران جان حالا شما بیشتر چیزهای که میشنوید را تکرار میکنی

این هفته یاد گرفته از ما سوال میپرسی هر چیز را که میبینی میپرسی چی چیه ؟ ما هم باید جواب بدید هی تکراری میپرسی چی چیه مثل مانتوی من اورده بود هی میگفتی چی چیه من میگفتم مانتوی مامان هست حدود 20 بار از من پرسیدی و من هم گفتم مانتو هست......گ

دیروز خانه مادرجونت بود ماشاالله خیلی بد شدی چند بار که نسترن را زدی و چند بار هم یاسمن را زدی باحاجیت هم خیلی رو یاسمن حساس هست چقدر از دست شما حرص خورد.........

مهران جان کم کم میخواهم می می را از شما بگیرم انشالله از اول اردیبهشت خدا کمک کند دارم تمرین میکنم از الان و خیلی کمتر به شما شیر بدم انشاالله خدا کمک کند و شما خیلی اذیت نشید.......

مهران مامان خیلی دوست داره

دردانه ای مامان هست

عشق من

دوست دارم 

💖💞💗💕

مهران جان امروز 1 سال و 6 ماه و 27 روز سن داری

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 فروردين 1394 | 8:58 قبل از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام مهران جان پست قبلی از حساسیت واکسن نوشتم اما بعد از دو روز دیدیم دختر عمه ابله مرغون گرفته و دونه هاشم مثل شما بوده پس شما ابله مرغون گرفته بودید 

مهران جان عید شما مبارک رفتیم سال 1394 انشاالله امسال هم سال خوبی برای ما باشد 

مهران گلی با ورود به 1394 دو تا عروسی افتادیم که. که بهمان خیلی خوش گذشت ودو تا هم فامیل هایمانم از مکه امده بودند که شام دعوت شدیم و 9 فرودینم تولدت دختر عمه ات بود (یاسمن) که ان روز هم روز خوبی بود وکه شما برای یاسمن یک خرس بزرگ خریدیم براش

مهران جان تو عید  یکی دیگه از دندانهایت نیش زده که مبارکت باشد

مهران جان تو عید فامیل ها بهت عیدی ادند که نزدیک 400 تومان برات جمع شد که عمدش بابام و مامانم و عزیزم بود که بهت دادند بقه دوستان 5 تومانی و 10 تومانی دادند دسته همگی درد نکند 

مهران یاد گرفتی و همه چی پرت میکنی طرف همه مثل چند روز پیش قندان سنگین را برداشتی و پرت کردی تو سر محسن (پسر. عمه  بابا )  

مهران گلی مامان خیلی دوست داره انشاالله همیشه سالم و سر حال باشی

عکس را بعدا میزارم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 12 فروردين 1394 | 4:12 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |

سلام مهران جان 

مهران جان چند وقت هست وقت نمیکنم بیاییم برات بنویسم انقدر این شب عید کار داریم که نگو مهران جان تو ماه اسفند یکی دیگه از دندونات درامد دندان شش سمت چپ پایین خیلی این دندون اذیتت کرد چند هفته هست که اشتها به غذا نداری فقط شیر و تنقلات میخوری .....

مهران جان یک ماه هست یاد گرفتی میگی یه دو سه چهار پنج شش بعضی وقتها هم پنج را نمیشماری و میگی شش 

مهران گلی یکشنبه 18 ماهگردت بود ان روز رفتیم درمانگاه که واکسنت بزنیم اول وزنت کردیم 11 کیلو گفتند وزنگیریش اصلا خوب نیست گفتند که یک ماه دیگه بیاریدش قدت 86 بود که گفتند خوبه

بعدش رفتیم واکسنت را بزنیم اول تو دستتان زدند شما راحت نشستید و نفهمیدید که تو دستتان امپول زدند بعدش شلوارت را کشیدیم پایین و واکسن تو رونت زدند که خیلی گریه کردی دو روز که نمیتوانستی راه بروی و همش گریه میکردی روز دوم دیدم که رو دستت و پات چند تا دونه هست که زیاد احمیت ندادم گفتیم برای واکسن هست فرداش پا و دستت پر از دونه شدهباباجونت گفت بعضی بچه ها بخاطر واکسن بدنشان دونه میزنه دیگه فردا صبحش که چهارشنبه بود بردیمت دکتر که دکتر گفت مشکوک هست به ابله اما در اخر گفت که بیشترش حساسیت هست دکتر گفت که واکسن را در تو چیزی  که درست میکنند. مثل تخم مرغ هست که بعضی بچه ها بهش حساسیت نشان میدند بعدش شما پماد داد که رو دونه ها بزنیم و گفتند که تا دو سه روز دیگه این دونه ها در میریزه مشکله خاصی ندارد 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 28 اسفند 1393 | 9:16 قبل از ظهر | نویسنده : میترا |

مهران جان تهران که بودیم از بیمارستان زنگ باباجون زدن و گفتند که فردا باید برید تهران که باباجون گفته ما تهران هستیم به باباجون گفتند شما پرستار نمونه کشوری انتخاب شدید. شنبه صبح بابای رفت. و جشن پرستاری شرکت کرد و بهش هدیه هم دادند.

واین چند روز بنر باباجون که پرستار نمونه شده بود را در بیمارستان زده بودند و از اخبار شبکه یزدم با باباجون مصاحبه کرده بودند.

باباجون تا امسال 26 سال هست که پرستارو سوپر وایزر و سرپرستار هست.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 اسفند 1393 | 3:36 بعد از ظهر | نویسنده : میترا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد